خانه دوست کجاست



خانه دوست کجاست ؟

در فلق بود که پرسید سوار

آسمان مکثی کرد

رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت

نرسیده به درخت

کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است

و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر بدر می آرد

پس به سمت گل تنهایی می پیچی

دو قدم مانده به گل

پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی

و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد

در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه نور

و از او می پرسی

خانه دوست کجاست؟

سهـــراب سپـــهری

مکان ورود

سوره تماشا



به تماشا سوگند

و به آغاز کلام

و به پرواز کبوتر از ذهن

واژهای در قفس است

حرفهایم مثل یک تکه چمن روشن بود

من به آنان گفتم

آفتابی لب درگاه شماست

که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد

و به آنان گفتم

سنگ آرایش کوهستان نیست

همچنانی که فلز زیوری نیست به اندام کلنگ

در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است

که رسولان همه از تابش آن خیره شدند

پی گوهر باشید

لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید

و من آنان را به صدای قدم پیک بشارت دادم

و به نزدیکی روز و به افزایش رنگ

به طنین گل سرخ پشت پرچین سخن های درشت

و به آنان گفتم

هر که در حافظه چوب ببنید باغی

صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهدماند

هر که با مرغ هوا دوست شود

خوابش آرامترین خواب جهان خواهد بود

آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند

می گشاید گره پنجره ها را با آه

زیر بیدی بودیم

برگی از شاخه بالای سرم چیدم گفتم

چشم راباز کنید آیتی بهتر از این می خواهید ؟

می شنیدم که بهم می گفتند

سحر میداند سحر

سر هر کوه رسولی دیدند

ابر انکار به دوش آوردند

باد را نازل کردیم

تا کلاه از سرشان بردارد

خانه هاشان پر داوودی بود

چشمشان رابستیم

دستشان را نرساندیم به سرشاخه هوش

جیبشان را پر عادت کردیم

خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم

سهـــراب سپـــهری

پیام سایت

●▬▬๑۩☩۩๑▬▬●

ز دانش به اندر جهان هیچ نیســـــــــــت

تن مرده و جان نادان یکیســـــــــــت

●▬▬๑۩☩۩๑▬▬●